تبليغاتX
تهرانسر

تهرانسر

عشق من به ....

 

دليل محكم به اين كه مرد بودن خود را افتخار كنيد

 

۱-     هميشه از نام خانوادگي شما استفاده مي‌شود.

2-   مدت زمان مكالمه‌ي تلفني شما حداكثر30 ثانيه است.

3-   براي يك مسافرت يك هفته اي تنها يك ساك كوچك دستي نياز داريد.

4-    در تمام شيشه هاي مربا و ترشي را خودتان باز مي‌كنيد.

5-   دوستان شما توجهي به كاهش يا افزايش وزن شما ندارند.

6-   جنسيت شما در موقع مصاحبه‌ي استخدام مطرح نيست.

7-   لازم نيست كيفي پر از لوازم بي استفاده را همه جا به دنبالتان بكشيد.

8-    ظرف مدت 10دقيقه مي‌توانيد حمام كنيد و براي رفتن به مهماني آماده شويد.

9-   همكارانتان نمي‌توانند اشك شما را در بياورند.

10-   اگر در 34 سالگي هنوز مجرديد، احدي به شما ايراد نمي‌گيرد.

11-    رنگ اجزاء صورت شما در هر صورت طبيعي است.

12-  با يك دسته گل مي‌توانيد بسياري از مشكلات احتمالي را حل كنيد.

13-  وقتي مهمان به خانه‌ي شما مي‌آيد لازم نيست اتاق را مرتب كنيد.

14-  بدون هديه مي‌توانيد به ديدن تمام اقوام و دوستانتان برويد.

15- مي‌توانيد آرزوي هر پست ومقامي را داشته باشيد.

16-  حداقل بيست راه براي بازكردن در هر بطري نوشابه‌ي داخلي يا خارجي بلد هستيد.

17-  ضرورتي ندارد روز تولد دوستانتان را به خاطر داشته باشيد.

18-  ... و بالاخره روزي يك پيرمرد موفق خواهيد شد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 14:13  توسط حسین شریعت پناهی   | 

زنگ انشاء :

زنگ تفریح تمام شده بود  بچه ها دسته دسته به کلاس میومدن  و بطرف نیمکت هاشون می رفتن. سلیمانی و حق پرست شکلاتهای تو دهنشون را تند تند می جویدن........احمدی نیک پور  زمانی و باستانی  داشتن سر بازی گرگم به هوا با هم دعوا می کردن....رضوانی و قاسمی سر مارک اتومبیل پدرشون واسه هم قورت می مالیدن.توکلی و صادقی که گویا خویشاوند بودن از مهمونی دیشب می گفتن و قاه قاه می خندیدن......راستی و  احدی کنار میز معلم استاده بودند و از سریال تلویزونی می گفتن....فاطمی که یکی از بچه پولدار های کلاس بود کنار نیمکتش خم شده بود و یواشکی پولهاشو میشمرد..ند تا از بچه ها هم روی میزاشون ضرب گرفته بودن و می رقصیدن..چند تا از بچه درسخونای کلاس سرشون رو کتابشون بود و از سراصدای بقیه حرص میخوردن....کریمی رو جلد کلاسورش شکل   دل شکسته را نقاشی می........... بر پا

بچه ها به  احترام خانم معلم ایستادن و خانم معلم همونطور که بطزف میزش میرفت از بچه ها تشکر کرد.کیف را روی میزش گذاشت..بچه ها خوب هستین... بـــــلـــــــــــه..انشاهاتون را نوشتین..؟ اونائی که انشاشون را خوب نوشته بودن با صدای بلند......اونائی که چند خطی برای فرار از نمره صفر نوشته بودن یواشتر جواب بله دادن ..خوب بچه ها این دو ساعتی که با هم هستیم اول چند نفری میان انشا هاشونو میخونن بعدش در مورد نگارش و فن بیان هم  صحبت خواهیم کرد....حا کی میخواد داوطلبانه انشاشو بخونه..؟ صدای خانم اجازه ما..خانم اجازه ما از هر طرف کلاس شنیده می شد..یه سری هم پشت سر جلویی ها قایم شده بودن تا چشم خانم معلم به رنگ پریدشون نیفته ..............چند نفری داوطلبانه و چند نفری هم از روی دفتر انتخاب شدن و رفتن انشاهاشونو خوندن...راستی یادم رفت بگم که خانم معلم  هفته قبل موضوع  انشا را  اینطور داده بود  که : فرض کنید پدر شما برای مدتی در شهر دیگری کار می کند..شما نامه ای به پدرتان بنویسید و از او بخواهید در تابستان شما را به ییلاق ببرد و آرزوهای دیگرتان را نیز در قالب این نامه از او بخواهید...نهائیکه انشاء  خوندن هر کدوم آرزوهایی بزرگ و کوچیک داشتن..یکی شهر های خوش آب و هوای شمال..دیگری اروپا....یکی ژاپن ..دیگری رفتن به هتل های مجلل..یکی رفتن به ساحل وجنگل...دیگری تقاضای گردنبند ....یکی خانه پدر بزرگ در فلان شهر و و..و.....احمدی انشاءشو خونده بود و منتظر  اجازه نشستن بود.....خانم یه نگاهی به دفترش انداخت و زمانی را صدا کرد....زمانی در حالی که رنگش پریده بود ایستاد و گفت خخانمم اااجااازه ما اامروزز.... خانم معلم گفت حتما انشا ننوشتی دختر تنبل..همه دفتر ا رو میز  میخوام ببینم  و در یکی از راهرو های میان نیمکت ها به راه افتاد....یکر را راهنمایی ..یکی را تشویق و به دیگری وعده تنبیه انظباطی می داد تا این که به نیمکت ما رسید..بعد از این که دفتر منو کنترل کرد  دفتر بغل دستیمو برداشت و گفت: حسینی این که دفتر املاته......خانم ایناهاش اخر دفتر نوشتم...و با ترس انشاءشو به خانم نشون داد و خانم معلم دید که حسینی انشاء مفصلی نوشته ..بر خلاف اکثر اوقات که انشا نمی نوشت...خانم معلم دفتر را به حسین داد و تا رسیدن به نیمکت بعدی به او نگاه میکرد.........

حسینی دختری بسیار ساکت و گوشه گیر بود...همیشه تنها به مدرسه می آمد و تنها میرفت لباسهایش معمولا کهنه اما تمیز بود با هیچکدوم از بچه ها قاطی نمی شد حتی چند باری که از او برای درس خواندن و یا جشن تولدم دعوت کرده بودم سریعا پاسخ منفی داده بود....همیشه تو خودش بود......درون آرامی نداشت......

خانم معلم آخرین دفتر را که دید......در حالیکه به درز موزائیک های کف کلاس خیره شده بود..چند بار عرض کلاس را طی کرد....رو به کلاس ایستاد و نگاهش در جائیکه حسینی نشسته بود متوقف شد.. و گفت: حسینی. ...حسینی رو پاهاش ایستاد سرش را پائین انداخت و مظطرب گفت: خخانمم ااگگه میشه یه دفعه دیگه....خانم  گفت من برای خودت میگم آخه نمره هات تو دفترم خوب نیست حالا که انشاتو نوشتی بیا بخون......حسینی نگاه سریعی به بچه ها انداخت...دفترش را برداشت..آهسته آهسته فاصله نیمکتش تا جلوی کلاس را پیمود..رو به کلاس ایستاد..دفترش را مقابل صورتش گرفت ساکت ایستاد. همه با تعجب منتظر بودند..رنگش کاملا پریده بود..نگاهی به معلم انداخت از کنار دفترش نگاهی به بچه ها کرد.....به چه فکر می کرد...؟ به غرورش..!!!؟ به زندگیش..!!!؟ یا به نمره انشایش..!!!؟ به هرچه فکر میکرد دلش نمی خواست انشایش را بخواند ولی دیگر دیر شده بود...آب دهانش را قورت داد..چند بار صدای گرفته اش را صاف کرد و بالاخره شروع کرد.........پدرم...!!!!!!؟اگر چه در این شانزده سال که نه..دراین شانزده هزار سالی که از عمرم گذشته است حتی برای یکبار پاسخی محبت آمیز از شما نشنیده ام..باز به خاطر اینکه دل خانم معلم خوش باشد به تو سلام میکنم..سلامی در دفتر انشا و یا در آخر دفتر املاء..ایجا خانه نیست که قبل از آمدنت خود را به خواب بزنم و منتظر لگد های مستانه تو باشم...اینجا کلاس است..با این حال ایجا هم احساس امنیت نمیکنم..و با اینکه سراپای بدن کبود شده من درد میکند احساس میکنم پشت سر من ایستاده اید و جرات درد و دل کردن با خانم معلم را هم از من گرفته اید.!! پدرم :من یک عمر در شکنجه گاهی  که نامش را خانه گذاشته اید..بد ترین شکنجه های جسمی و روحی را تحمل کرده ام و باز هم تحمل خواهم کرد و شما هم نه به خاطر خدائی که هرگز نشناختید..بلکه به خاطر آبروی من درکلاس..به خاطر نمره انشای من...ویا بخاطر اینکه در نظر خانم معلم و بچه ها شاگرد تنبل و بی انظباطی شناخته نشوم...به خاطر اینکه  تحقیر نشوم..اگر چه تحقیر ها و عقده ها جانم را به لب آورده است...به این خاطر و به هزاران خاطر دیگر برای مدتی به دیار دور دستی بروید تامن برای شما نامه ای بنویسم و آ رزوهایم رابرایتان بگویم.....پدر عزیزم..خانم معلم نفسش از جای گرم بلند می شود!!! او از ما خواسته است نامه ای برای شما بنویسم و از شمت بخواهم که در تابستان مرا به ییلاق ببرید!!!و آ رزوهای دیگرم را براورده کنید..او نمیداند کلمه آرزو در خانه ما کلمه ای زشت و بی معناست..او نمیداند سالها پیش این کلمه را همراه جسد مادرم به خاک سپردید!! او نمیداند که من هر ساله این کلمه را با جوهر پاکن از متن کتابهای درسی ام نیز پاک می کنم...او نمیداند که اگر شما بفهمید حتی اگر موضوع انشای من این باشد برای همیشه از درس خواندن مرا محروم خواهید کرد!!!...پدرم شما یک عمر است مست و مخمور در کنار خانه افتاده اید و من پیوسته از این کارتان در عذاب بوده ام..اما امروز از شما میخواهم تا پایان انشایم همچنان مخمور بمانید..به شما قول میدهم که فردا بعد از بازگشت از مدرسه و گرفتن نمره انشا این چند صفحه را پاره پاره کنم و در سطل زباله همسایه بریزم تا شما نه انشاء را ببینید ونه بخاطر پره کردن چند صفحه کاغذ مرا به باد کتک بگیرید!!! پدر نامهربانم:نه.. من نمیخواهم به ییلاق بروم و خستگی یکساله را از تنو بزدایم..زیرا تن مجروح من آنقدر درد میکند که خستگی را احساس نمیکند!!..شمات برای رفع این مجروحیت ها فقط یک شب از سال را بهانه جویی نکرده مرا به باد کتک نگیرید و بگذارید این خانه آرام باشد..مطمئن باشید که من هرگز هوس ییلاق نخواهم کرد..زیرا امواج سهمناک دریای متلاطم این خانه بیرحم تر از امواح تمام اقیانوس هاست که هر لحظه بر بنیان من میکوبند!!!! نه..نهه من هرگز آرزوی دیدن شیهای ساحل و احساس برخورد نسیم دریا را بر بدن عریانم ندارم..فقط از شما میخواهم شبها مرا با آن شیشه لعنتی برای خریدن آن مسکر جهنمی در دل ظلمت هز خانه بیون نفرستید..!!! بیا دارید آن شب یخبندان که مرا به همین منظور فرستاده بودید..هنگام بازگشت سگی مرا دنبال کرد..و من زمین خورده بودم وآن شیشه کثیف شکست با من چه کردید!!!!؟بیاد دارید التماسهای مرا که لا اقل بگذارید که در گوشه حیاط بنشینم تا از گزند سگها مصون بمانم را چگونه پاسخ دادید!!!!؟ آن شب هر چه بود بر من گذشت و کبودی کتکهای آنشب با کبودیهای قبل و بعد در هم آمیخت...اما فکر اینکه چگونه ارزش من از آن شیشه کثیف نزد شما کمتر است همواره مرا عذاب میدهد...من نمیخواهم به ییلاق بروم..از کرانه سرسبز خزر.از جنگلهای پوشیده از درختهای نارون و بلوط..سرو و سپیدار از عطر بوته های وحشی تمشک از خوش رقصی برگهای سپیدار مقابل نسیم از آواز بلبلان واز شقایقهای وحشی که پهنای دشت و جنگل را پوشانده اند..بیزارم..!!! اینها پست تر از آنند که ذهن مرا بخود مشغول سازند..نه پدر من نه آرزوی دیدن ییلاق را دارم و نه دلم میخواهد که در کرانه دریا بدوم..گیسوان خود را به دست با بسپارم و ماسه ها را به هوا پرتاب کنم ونه خود را از فرط شوق و لذت در آغوش شما بیندازم و نه از شما انتظار دارم که مرا به سینه خود بفشارید و مرا جزئی از وجود خود حس کنید!!!! پدرم  گناه فرزند گستاخ خود را ببخشید....دلم میخواهد یکبار آن هنگام که از ترس بهانه جویی ها و تنبیه های شماخود را به خواب زده ام اگر غرورتان اجازه میدهد آرام آرام دستهای خود را بر روی موهایم بکشید و لبان سیاه و زمخت خود را که از فرط استفاده از مخدرات به این وضع در آمده را روی گونه ام بگذارید که از هر ییلاقی و ار هر هدیه ای با ارزش تر است.....پدرم..ییلاق را لذت ییلاق را صدای دریا را..جنگل را آواز مستانه مرغان وحشی را ..حتی رطوبت هوای ییلاق را از فرستگهای دور حس میکنم..اما افسوس ..وجود شما را از این فاصله نزدیک به عنوان یک پدر حس نمی کنم....پدر نامهربانم..انسانهای زنده آرزوی ییلاق دارند و من مرده ای هستم که فقط به خاطره محبت های مادر از دست رفته ام حرکت میکنم..آخر او برای شما مرده است چون هر شب هنگامی که بعد از ساعتها رفتن به رختخواب به خواب میروم.مادرم همراه فرشته ای بر بالینم حاضر گشته..جای جای بدن رنجورم را نوازش می کند..مرحم می گذارد..میبوسد..اشک میریزد و صبحگاهان نگران مرا ترک می کند....نه پدرم من نمیخواهم به ییلاق بروم.......

سکوت حاکم بر کلاس از هر طرف با صدای هق هق بچه ها میشکست...همه می دیدیم اشکهای خانم معلم از زیر عینکش یر گونه هایش میلغزند و روی میز بر روی دفتر خضور و غیاب می ریزند..حسینی سراپا می لرزید و نگاهش خطوط دفترش را تعقیب می کرد گویی تصویر پدرش روی صفحات دفترش جان می گرفت...زمان از حرکت ایستاده بود..مدتها بود زنگ خانه را زده بودند  بابای مدرسه که از داشتن فرزند محروم بود کنار درب نیمه باز کلاس ایستاده بود و میگریست..شاید در این آ رزو بود که ای کاش حسینی دختر او بود...........

حسینی با صدایی خشک ادامه میداد...نه پدرم من نمیخاهم به ییلاق بروم..بگذارید حالا که میتوانم دردهایم را دز فاصله ای از خانه تا مدرسه و در نبودن شما بگویم ..از دردناکترین زخمی که سالهاست بر قلبم نشسته و پیوسته آزارم میدهد بگویم.آ یا از آخرین روز زندگی مادر چیزی بیاد می آورید؟؟.بیاد دارید  هنگامی که آن بیماری کشنده سزاسز وجود مادر را پیموده بود با پیکر نیمه جان مادر چه کردید..بیاد...

خانم معلم با مشت محکم روی میز کوبید و هق هق کنان فریاد زد بس کن جگرم را آتش زدی..صدای حسینی به یکبار خاموش شد..دهانش نیمه باز بود..چشمانش را به خانم معلم دوخت..گویی میخواست فریاد بزند و خود را در آغوش خانم معلم بیندازد!! اما دهانش توان فریاد و پاهایش توان حرکت نداشتند...حسینی مقابل نگاه های حیرت زده معلم و بچه ها به رمین افتاد...!!!!

فردای آنروز هنگامی که از گورستان  به طرف مدرسه باز می گشتیم آنچنان سکوت مرگباری بر فضای داخل  اتوبوس حاکم بود که گویی هیچکس بر آن سوار نبود.....شاید همه در این اندیشه بودند که دیگر دوست ندارند به ییلاق بروند................

پوچستان

من که خیلی ناراحت شدم تو جی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 14:10  توسط حسین شریعت پناهی   | 

جوادترين هاي سال

جوادترين اسم:در اين زمينه هيات داوران به علت انبوه اسامي كار دشواري را پيش رو داشت اما پس از رايزني هاي فراوان از ميان شير علي،قلي ،انريكو و ثابت جايزه به اسم قباد اهدا شد

جوادترين سرگرمي:داوران در اين بخش از ميان دوردرجا،چت،تك چرخ،قليون و منچ جايزه را مشتركا به چت و قليون اهدا كرد

جوادترين ساز:نامزد هاي اين بخش گيتار،بوق بيابوني،كمونچه ،گيتاربيس و سه تار بود كه داوران محترم جايزه را لايق گيتار دانست

جوادترين خواننده غير مجاز سال: در اين قسمت هيات داوران با تقديم ديپلم افتخار به حسن شماعي زاده،جايزه جو اد بلورين را با اكثريت ارا به داوود بهبودي تقديم كرد

جوادترين البوم سال: تنها قسمتي كه داوران بدون هيچگونه اختلاف نظر به نتيجه رسيدند....البوم ديوونه منصور

جوادترين اهنگ سال: در حالي كه همه نفس ها در سينه حبس شده بود تيم داوري با تقديم ديپلم افتخار به اهنگ نون ودلقك جايزه اصلي را به علي رضا عصار و اهنگ خيال نكن نباشي بدون تو... اهدا کردند.

جايزه ويژه:در اين قسمت به خاطر يك عمر فعاليت جوادي و گسترش مسلك جواد جايزه ويژه به عباس قادري اهدا شد.قادري در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود به روي صحنه امد و در ميان شور و حال عرفاني مردم جايزه را دريافت كرد

جواد هاي مطبوعات: جوايز با دقت تمام اهدا گرديد...روزنامه خبر ورزشي،ستون پنجره نقره اي و امير مهدي ژوله در بخش هاي جواد ترين نشريه و ستون و نويسنده به حق خود رسيدند

جواد ترين گزارشگر سيما: در حالي كه به علت شايسته بودن همه ميرفت كه كار به دعوا بكشد جايزه به جواد خياباني اهدا گرديد.جواد پس از دريافت جايزه گفت: اين جايزه را كه حاصل يك عمر تلاش ميدانم به استادم اسكندر كوتي تقديم مينمايم.در ضمن من شريك تجاري مهندس نيستم

جوادترين سايت سال: هيات داوران ضمن سپاس از سايت پندار، به علت گرافيك واستانداردهاي كامل جوادي جايزه را به سايت چلچراغ پيشكش كرد

جوادترين كتاب سال: داوران در اقدامي عجيب جايزه را مانند سال گذشته به اقاي مهندس براي كتاب اهنگ براي موبايل تقديم نمود.كتابي كامل كه در ان انواع اهنگ ها از موتزارت و باخ گرفته تا ويرون بشي اي دل و بدنام وپلنگه موجود است تا روي گوشيتان(????) نصب و از نواي رويايي ان لذت بريد

جوادترين صحنه سال: صحنه اي كه شهرام خان ناظري با ان سيبيل خاص!! و عينك قرمز در تلويزيون ظاهر شد و شعر فردوسي را در ميان بهت همه ما اشتباه خواند(پي افكندم از نظم كاخي بلند..كز اب و اتش!!!!!!! نيابد گزند

جوايز بخش هاي جانبي: داوران جواد بلورين را به عمو رحيم به عنوان شيريني فروشي ،حسن روباه به عنوان جواد قهرمان،تكيه كلام(جونه تو سالاره)،مانتو خفاشي در بخش پوشاك، ادكلن بيك،لاستيك وكفش سفيد،يخ در بهشت وخاكشير(مشتركا) براي نوشيدني گوارا اهدا شد

جوادترين فوتباليست سال: مهمترين جايزه..خيلي ها دوست داشتند جاي اين برنده رويايي بودند.به همين دليل داوران نفر برگزيده اين بخش را براي افزايش هيجان در انتها اعلام نمودند.نيكبخت واحدي در حالي كه تل قشنگش را با ان چسب دماغش ست كرده بود جايزه را دريافت كرد.در حالي كه اكثريت يوزپلنگ هاي سالن را بغض و گر فرا گرفته بود

بيانيه هيات داوران با صداي علی(پر) قرائت شد و در ان ارزو كردند كه سالي مملو از جواد و بدور از هرگونه تيتيش باشيم.علی نيز به علت برگزاري موفق مراسم به شدت از سوي حضار تشويق شد

و سرانجام رييس دائمي هيات داوران در ميان فرياد هاي مردم براي نصيحت پشت ميكروفون تشريف فرما شدند. آقای علی (دا)سردبیر بویز&گرلزحرف هاي مهمي ايراد كردند كه به علت تكراري بودن بي خيال.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 14:4  توسط حسین شریعت پناهی   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 14:3  توسط حسین شریعت پناهی   | 

 

يکی تو راست می گني  يکی پينوکيو

يکی تو مهربونى يکی خرس مهربون

يکی دخترا قشنگ راه ميرند يکی تنسی تاکسی۲

يکی موهای تو قشنگه يکی آنه شرلی

يکی خونه شما قشنگه يکی خونه مادربزرگه

يکی تو سفيدى يکی سفيد برفی

يکی گوشهای تو قشنگه يکی گوشهای زيزی گولو

يکی تو خوشگلى يکی پلنگ صورتی

يکی تو زبلي يکی ملوان زبل

يکی من و تو با هم خوبيم يکی تام وجری

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 15:26  توسط حسین شریعت پناهی   | 

 

عشق

 
شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟ " استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه

ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی

تا خوشه ای بچينی! " شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه

آوردی؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم

و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ." استاد گفت: " عشق يعنی همين! "

شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ " استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را

بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! " شاگرد رفت و پس از مدت

کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم

و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

 برگردم." استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 22:6  توسط حسین شریعت پناهی   | 

برای دانلود آهنگها بر روی اول اسم خواننده کلیک کنید.(کاملترین نسخه.)  

MUSIC ARCHIVE : A  B  C  D  E  F  G  H  I  J  K  L  M  N  O  P  Q  R  S  T  U  V  W  X  Y  Z

قسمتی از ویدئو شب رفتن شادمهر به کانادا

دانلود ویدئو با حجم بالا

  10.9 MB (11,472,896 bytes)

دانلود ویدئو با حجم کم

3.11 MB (3,264,512 bytes)

جدیدترین گفتگوی بی بی سی با شادمهر

این مصاحبه رو در اینجا ببینید

مصاحبه رو از اینجا دانلود کنید

1.85 MB (1,941,504 bytes)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 14:48  توسط حسین شریعت پناهی   | 

گويند:

عشق به ديگري ضرورت نيست ، حادثه است

عشق به وطن ضرورتست نه حادثه

...و اما عشق به خدا ، ترکيبي است از ضرورت و حادثه

عشق ساده نيست اما ميتوان به سادگي عاشق شد ، مي گويند در کمال کهنسالي هم مي توان حتي يک روز مانده به پايان زندگي عاشق شد و با يک دسته نرگس شاداب در قلب يک شب مهتابي و يا در زير تيغ تند آفتاب، کنار رود خانه اي جاري، در ميان جنگل ، روي پل عابر پياده و يا در خياباني پر عابر در انتظار محبوب ايستاد ، زيرا سن مشکل عشق نيست که بلور اصل از گذر زمان کدر نمي گردد مگر آنکه جلا دادن آن را از ياد برده باشيم. عشق چتر باراني است براي دونفر در زماني که حتي يک قطره باران هم نمي بارد ، اما با اين همه که گفته آمد ، عاشق بودن و عاشقانه زيستن را رمز و رازي است سر گونه و معجزه در اين است که براي هر جرياني زماني محتاج است الا عشق و از همين رو عاشق هزاران سال است در زير باران ، در برابر کعبه ، زير تيغ آفتاب ، در سنگر ، در تن طوفان بر فراز بلنداي امواج درانتظار لحظه موعود وصل است زيرا آنچنانکه به داشتن اميد محکوميم ، به تصرف خوشبختي از ميانبر عاشقانه زيستن مجبوريم اما در اين وانفسا که به سر دويدن و نرسيدن و اضطراب و انتظاربسر مي بريم، گويي عاشقانه زيستن آرزويست محال واين است درد ي که نسل بي عشق امروز رااز آن مفري نيست جز به داروي شفا بخش عشق درد ي که نسل بي عشق امروز رااز آن مفري نيست جز به داروي شفا بخش عشق

تکلم بي صدا ، اين است همه شهامت ما

چشم دوختن به سوسويي کم فروغ ،

اين است همه اميد ما

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 23:50  توسط حسین شریعت پناهی   | 

 

كرده ميره مسابقه 20 سوالي مجري به كرده ميگه جواب سوال يه حيوونه شما شروع كنين به پرسيدن.

كرده شروع ميكنه:

1 ميتانم بگيرمش ؟

مجري ميگه بله

كرده ميگه : پلنگه ، بازه ، چيتايه ، غزاله، يوز پلنگه ، عقابه ، …

مجريه داغ ميكنه ميگه نه آقا اينا نيست 10 تا از سوالات تموم شد ده تا ديگه بپرس

كرده ميگه : ميتانم با يه دست بلندش كنم

مجري ميگه : بله

كرده شروع ميكنه كه : فيله ، اسب آبيه ، واله ، كرگدنه ، نهنگه ،…

مجري ميگه كرده ميگه : خير شما باختين جواب سوال ( قورباغه ) بوده

به علي دانستم عارم آمد بگم

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 22:39  توسط حسین شریعت پناهی   | 

 

تست های فرهنگی هنری

 - هنر پيشه معروف سينما كيست ؟

الف ﴾ محمد رضا گلزار

ب ﴾ محمد رضا علفزار

ج ﴾ محمد رضا گندمزار

د ﴾ محمد رضا دشت

- هنرپيشه مرحوم سينما ؟

الف ﴾ رضا ژيان

ب ﴾ رضا ماكسيما

ج ﴾ رضا فولكس

د ﴾ رضا خاور

 - هنرپيشه مرحوم فيلم " ممل آمريكايی " ؟

الف ﴾ نعمت الله گرجی

ب ﴾ نعمت الله ساقه طلايی

ج ﴾ نعمت الله شيرين عسل

د ﴾ نعمت الله مينو

 - بازيگر چشم روشن سينما و تلويزيون ؟

الف ﴾ پارسا پيروزفر

ب ﴾ فارسا فيروزپر

ج ﴾ پارسا پيروزپر

د ﴾ فارسا فيروزفر

  تست های ورزشی

 - مربی و بازيكن اسبق پرسپوليس ؟

الف ﴾ علی پروين

ب ﴾ علی شهين

ج ﴾ علی مهين

د ﴾ علی

 - كشتی گير گردن كلفت ايران ؟

الف ﴾ عباس جديدی

ب ﴾ عباس قديمی

ج ﴾ عباس نيو

د ﴾ عباس آپ تو ديت

 - مهاجم سال های دور منچستر يونايتد ؟

الف ﴾ اندی كول

ب ﴾ اندی سرشانه

ج ﴾ اندی پشت بازو

د ﴾ اندی مرسی هيكل

 تست های علمی تفريحی

 - مساحت دايره چقدر است ؟

الف ﴾ ۲ متر

ب ﴾ ۲ و نيم متر

ج ﴾ بيشتره

د ﴾ صبر كن بپرسم

 - سرعت نور چقدر است ؟

الف ﴾ خوب است

ب ﴾ بد نيست

ج ﴾ شما چطوری ؟

د ﴾ چه خبر ؟

 - كدام عبارت زير بايد فيلتر شود ؟

الف ﴾ Cos X

ب ﴾ Sin 2 X2

ج ﴾ Cot X

د ﴾ Tg 3X

  كدام دانشمند جاذبه زمين را كشف كرد ؟

الف ﴾ نيوتن

ب ﴾ كيلوگرم

ج ﴾ متر بر مجذور ثانيه

د ﴾ نيترات مس

 - در بيت زير چه صنعتی به كار رفته است ؟

" بی وفايی ، بی وفايی ، دل من از غصه داغون شده "

الف ﴾ ايهام

ب ﴾ صنعت نفت

ج ﴾ صنعت پتروشيمی

د ﴾ صنعت آبكش سازی

-خاننده نيويورکی معروف؟

الف)شهرام کاشانی

ب)شهرام زنجانی

ج)شهرام تبريزی

د)شهرام یه جايي هست ديگه

 - شاعر قرن ده دوازدهم ؟

الف ﴾ هاتف اصفهانی

ب ﴾ ابی اصفهانی

ج ﴾ اندی اصفهانی

د ﴾ سياوش قميشی اصفهانی

 - فعل خوردن را صرف كنيد ؟

الف ﴾ چشم

ب ﴾ صرف شده

ج ﴾ ميل ندارم

د ﴾ نوش جان

 - يكی از وسايل مربوط به فيزيك كه در عينك ، تلسكوپ و ميكروسكوپ به كار ميرود ؟

الف ﴾ عدسی

ب ﴾ كاچی

ج ﴾ فرنی

د ﴾ لوبيا با دوغ

 - شاخه ای از علم فيزيك ؟

الف ﴾ مكانيك

ب ﴾ باطری سازی

ج ﴾ بوستر ساز

د ﴾ كمك فنر ساز

 - يكی از اشكال ماده ؟

الف ﴾ گاز

ب ﴾ يخچال

ج ﴾ بخاری

د ﴾ ماشين ظرف شويی

 - نام گاز سرد كننده يخچال های قديمی ؟

الف ﴾ فرعون ﴿ فرئون ﴾

ب ﴾ نمرود

ج ﴾ ابرهه

د ﴾ خسرو پرويز

 - نام ديگر گازهای بی اثر مثل هليم ، نئون و ... ؟

الف ﴾ گازهای نجيب

ب ﴾ گازهای سر به زير

ج ﴾ گازهای با وقار

د ﴾ كلا بچه های خوبی هستن

 وقت شما به پايان رسيد . لطفا ماوس های خود را بالا بگيريد

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 22:32  توسط حسین شریعت پناهی   | 

به خاطر تو

آخر یه روز دق می کنم فقط به خاطر تو 
دنیا رو عاشق میکنم فقط به خاطر تو
شب به بیابون می زنم فقط به خاطر تو
رو دست مجنون می زنم فقط به خاطر تو
عشقت رو پنهون می کنی فقط به خاطر من
من دلم رو خون میکنم فقط به خاطر تو
تو گفتی عاشقی بسه
 دنیا برام یه قفسه
گفتی که عشق یه عادته
دلم پر از شکایته
گفتی می خوای بری سفر
 خیره شدن چشام به در
من می شینم به پای تو فقط به خاطر تو
من می شینم به پای تو فقط به خاطر تو
به من تو گفتی دیوونه فقط به خاطر من
حرفت به یادم می مونه فقط به خاطر تو
از خوبیات کم میکنی
قلبم رو پر پر می کنی
گفتی که از سنگه دلت
از من و دل تنگه دلت
از خوبیات کم میکنی
قلبم رو پر پر می کنی
گفتی که از سنگه دلت
از من و دل تنگه دلت
ازم گرفتی فاصله فقط به خاطر من
دست کشیدم از هر گله فقط به خاطر تو
گفتی که از اینجا برو فقط به خاطر من
می رم به احترام تو فقط به خاطر تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 22:9  توسط حسین شریعت پناهی   | 

 عشق از ديدگاه معلمين ... مطالب جالب

دبير زيست:عشق مرضی است که ميکروب آن از راه چشم وارد بدن ميشود.

دبير شيمی:عشق تنها اسيدی است که در قلب اثر دارد.

دبيردينی:عشق يک موهبت الهی است که خداوند برای بندگانش هديه کرده است.

دبير رياضی:نسبت عشق به بدن مثل نسبت خون است به بدن.

دبير فيزيک:جوان مانند آهنربايی است که هر عشقی را به طرف خود جذب ميکند.

دبير ادبيات:عشق بايد مثل عشق ليلی و مجنون پاک باشد.

دبير ورزش:عشق يک توپ فوتبال است که به دروازه ی هر قلبی اصابت ميکند!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 21:56  توسط حسین شریعت پناهی   | 

 

شرایط و ویژگی های بچه مثبت

 

بچه مثبت قد متوسطي دارد با چشم هاي قهوه اي(در مواردي چشم روشن هم ديديه شده است)

بچه مثبت فرق باز نمي کند، ژل نمي زند، هيچ وقت مدل تيفوسي و تن تني و ... را روي کله اش امتحان نکرده است. موهايش را به يک طرف سرش شانه مي کند و مي خواباند.  

بچه مثبت اگر کوسه نباشد ريش دارد، اگر اهل ريش زدن باشد عمرآ ريش تنها يا خط ريش باريک يا پازلقي بلند را امتحان نکرده است.

بچه مثبت پيراهن پارچه اي ساده مي پوشد، گاهي چهارخانه و راه راه، گاهي وقتها که غلظت آلاينده خلافش بالا بزند آستين کوتاه هم مي پوشد.  

در بيشتر موارد شلوار پارچه اي راسته مي پوشد، گاهي کتان و در موارد بسيار معدودي شلوار جين. او تا حالا شلوار هفت هشت جيب نپوشيده.

کفش هاي بچه مثبت از همين کفش هاي چرمي مردانه است، گاهي هم کفش ورزشي مي پوشد، اما نه در رنگ هاي اجق وجق.

کمربند مي بندد و ساعت بند چرمي.

بچه مثبت کتاب مي خواند. هفته اي يکي دوتا هم نشريه مي خرد. گاهي وقتها شعر مي گويد يا داستان مي نويسد.

بچه مثبت خلاف نيست. پايش را از محله بيرون نمي گذارد. پاتوقش نه زير چراغ برق است، نه سالن بدن سازي، نه کافي نت. خيلي که دست از پا خطا کند مي رود کتابخانه يا ويدئو کلوپ. 

کسي به بچه مثبت سيگار تعارف نمي کند، پيشنهادهاي اين چنيني را هم رد مي کند. علي الاصول اهل خلاف ملاف نيست.

بچه مثبت گاهي عاشق مي شود. عاشق دختر دايي يا دختر خاله اش. از همان اول هم به ازدواج فکر مي کند. بلد نيست نامه عاشقانه بنويسد، بنابراين از شعر زياد استفاده مي کند.

معدل بچه مثبت الف است. جزوه هايش مرتب و هميشه توي کلاس رديف اول مي نشيند. بچه مثبت فکر مي کند دودره يعني اتاقي که دو تا در داشته باشد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 21:55  توسط حسین شریعت پناهی   | 

eshgh man
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 21:53  توسط حسین شریعت پناهی   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 21:51  توسط حسین شریعت پناهی   |